نوشته های جبران خلیل جبران

آنگاه یکی از دادرسان شهر حاضر شد و گفت:

درباره ی بزه کاری و مجازات به ما سخن بگو!

پاسخ داد و گفت:

چون ارواحتان بر روی بادها سرگشته باشند و شب را در تنهایی به سر برید و خطایی را مرتکب شوید .

در آن هنگام ستمی بر دیگران و بر خودتان کرده اید و برای چنین ستمی باید لحظه ای بر در اسمان بکوبید و منتظر بمانید.

خدای درونتان مانند دریا بزرگ است.

از ازل پاک است و تا ابد پاک و نیالوده خواهد بود.

مانند فضایی اثیری است تنها بالداران را پرواز میدهد.

آری!

خدای درونتان مانند خورشید است.

اما داخل سوراخ ماران نمیشود و به تنهایی در درونتان به سر نمیبرد زیرا بسیاری از آدمیان هنوز بشر مانده و بسیاری دیگر به بشریت نرسیده اند.

اکنون میخواهم درباره ی آن انسان درونتان سخن بگویم.

زیرا او بزهکاری و مجازات شما را خوب میشناسد. بارها صدای شما را شنیده ام.درباره ی گناهکاری سخن میگویید گویی با شما بیگانه و از ان شما نیست!

اما به شما میگویم همچنان که قدیسان و پاکان نمیتوانند از درون بلندتان فراتر روند همانطور هم اشرار و ضعیفان نمیتوانند از درون پست تان فروتر روند.

شما با هم در یک کاروان به سوی خدای درونتان در حال حرکتید.

شما راهید و شما رهروید.

پس چون یکی از شما بر زمین افتد برای آنان که پشت سر اویند عبرتی میشود تا پایشان بر همان سنگ نلغزد.

آری!!!!

و برای آنانکه با تندی در جلوی او در حال حرکتند هشداری باشد زیرا تکه سنگ را از راه برنداشته اند..

اما حقیقت همین است مقتول در کشته شدنش بی گناه نیست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ