نوشته های جبران خلیل جبران

ای شب عاشقان و شاعران و آوازخوانان!

ای شب اشباح و ارواح و سایه ها!

ای شب شوق و جوانی و یاد آوری !

ای توانمندی که در میان ابرهای کوتاه غروب و عروسان فجر ایستاده ای و شمشیر هراس انگیزی را با خود حمل میکنی و ماه را همچون تاج بر سر نهادی و جامه ی سکوت بر تن کردی و با هزار چشم به درون زندگی مینگری و با هزار گوش صدای طنین انداز مرگ و نیستی را میشنوی !

تو آن تاریکی هستی که روشنایی آسمانها را به ما نشان میدهی.

تو آن دیده ی ما را به عظمت لایتناهی میگشایی در حالی که روز غروری است که ما را همچون نابینایان در عالم اندازه ها و کمیت ها قرار میدهد و ما را از ظلمت زمین می پوشاند!

ای شب !

من شبیه تو شدم زیرا با تو بسیار بودم.

به تو عشق ورزیدم و وجدانم عکس کوچکی از وجود تو شد.

ای شب!

من مانند توهستم با خواسته ها و رویاها و خلق و خوی خویش.

من شب هستم ، شبی آرام و مضطرب.

برای تاریکی من آغازی نیست و برای درونم پایانی نیست.

ای شب!

من مانند تو هستم و هرگز روز من نخواهد آمد مگر آنکه عمرم فرا رسد.!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ