نوشته های جبران خلیل جبران

در گذشته ای بسیار دور مردی بود که دره ای پر از سوزن داشت.

روزی مادر یک نصرانی نزد او رفت و گفت : ای مرد بزرگ ! جامه ی فرزندم پاره است و من میخواهم آن را پیش از آنکه به معبد برود بدوزم . آیا به من سوزنی قرض میدهی؟

مرد به او سوزن نداد اما پندی به وی گفت تا آن را نزد فرزندش ببرد پیش از آنکه به معبد برود.

بخواهید تا بیابید.!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

هنگامی که شادی من متولد شد او را بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که:

ای همسایگان و ای آشنایان من ! بیایید و بنگرید زیرا شادی من متولد شده است ! بیایید و شادی من مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟ اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچکسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد !

هفت ماه بر روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رسانم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد .لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.

هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من هیچ قلبی به عشق او نطپید و هیچ لبی به عشق او نطپید و هیچ لبی جز لبهای من لب او را نبوسید.

آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم شادی را نیز به یاد می آورم.

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود میپیچد و سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ