نوشته های جبران خلیل جبران

خاموش ای قلب من ! زیرا کسی صدای تو را نمی شنود.

خاموش باد! زیرا فضایی که با ناله ها و سوگواریها آمیخته باشد نمی تواند آواز و سروده های تو را تحمل کند.

خاموش باد !زیرا سایه های شب با رازهایت مأنوس نمی شوند و تاریکی در برابر رویاهایت درنگ نمی کند.

تا صبح خاموش باد ای قلب من ! زیرا اگر تا صبح خویشتن داری کنی در روز توانمند خواهی شد.هر کسی که عاشق نور شود ؛ نور نیز عاشق او خواهد شد.

خاموش ای قلب من و به سخنم گوش فرا ده!

بلبلی در خواب دیدم که بر بالای آتشفشانی جوشان نغمه سرایی میکرد.

گل زنبقی دیدم که سر خود را بالای برفها بلند کرده است.

حوری و شی عریانی دیدم که در میان گورها می رقصید.

کودکی دیدم که خنده کنان با جمجمه ها بازی می کرد.

و چون بیدار شدم و به اطراف نگریستم آتشفشان جوشان را دیدم اما نغمه سرایی بلبل را شنیدم.

برف بر دشتها و مرغزارها می بارید و گلهای زنبق را کفن پیچ می کرد.

گورها در برابر آرامش زمان صف کشیده بودند اما کسی را در میانشان رقص کنان و نماز خوان نیافتم.

تلی از جمجمه ها دیدم اما کسی جز باد در آنجا نمی خندید.

در بیداری اندوه و غم را مشاهده کردم پس شادی های رویاها کجا و چگونه از میان رفتند!؟

ای قلب من به سخنم گوش فرا بده!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

میترا دوباره به او گفت:

درباره عقل و عشق با ما سخن بگو!

پاسخ داد و گفت:

در اغلب اوقات روح شما صحنه نبردی میشود که عقل و ادراک و هواها و شهوت هایتان در آنجا با یکدیگر میستیزند.

اما من دوست دارم صلح و آرامش را در روحتان برقرار سازم و ناسازگاری تان را به سازگاری و هم نوایی مبدل سازم.

اما چگونه میتوانم چنین کاری را انجام دهم ؟

مگر آنکه صلح را درجانتان برقرار سازید و یکدیگر را دوست بدارید.

عقل و عشق سکان و بادبان روح اند و در دریای جهان در حال حرکتند.

اگر سکان بشکند یا بادبان پاره شود کشتی جان دیگر نمیتواند به راه خود ادامه دهد بلکه گرفتار امواج می شود تا اینکه شما را در جزیره ای در وسط دریا بیاندازد.

از شما میخواهم عقل و عشق را گرامی بدارید زیرا میان دو میهمان نباید فرق بگذارید و اگر از یکی از دو مهمان بیش از دیگری مهمان نوازی کنید دوستی و اعتماد هر دو را از دست میدهید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٧ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

دولت هایی از میان رفتند

اما دیدگان من هنوز

                 به صحرا و ستارگان دور دور

                  چشم دوخته است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ