نوشته های جبران خلیل جبران

آنگاه قانونگذاری به او گفت:

استاد نظر شما درباره ی قوانین ما چیست؟

پاسخ داد و گفت:

از اینکه قوانینی برای خودتان می گذارید لذت میبرید اما چون آنها را بشکنید بیش تر لذت میبرید.

شما همچون کودکانی هستید که در ساحل بازی میکنند و با دقت برج هایی بزرگ با شن و ماسه میسازند آنگاه خنده کنان آنها را ویران میکنند.

اما برجهای ماسه ای تان توسط امواج ویران می گردند و دریا به شما می خندند.

آری !

دریا همیشه به بی گناهان میخندد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٩ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

آنگاه مرد سالخورده ای که صاحب مهمانسرایی بود گفت:

درباره ی خوردن و نوشیدن با ما سخن بگو !

پاسخ داد و گفت :

ای کاش میتوانستید از بوی خوش زمین تغذیه کنید و مانند گیاهان به نور اکتفا نمایید.

اما شما مجبورید بکشید تا زندگی کنید و نوزادی را از دامان مادرش بدزدید و شیر او را بگیرید تا تشنگی تان را فرو نشانید و عمل خود را مظهری از مظاهر بندگی بدانید.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۳ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

آنگاه مرد ثروتمندی به او گفت؟

درباره ی بخشش با ما سخن بگو !

پاسخ داد و گفت:

مادامی که پاره ای از وجود خویش را نبخشید, بخششتان بی ارزش و بی مقدار خواهد بود.

مگر سرمایه اصلی شما چیست؟

آیا سرمایه تان مادی و فانی نیست که میکوشید آن را برای فردا بیاندوزید؟

و فردا همچون سگ دانایی است که استخوانی را زیر ماسه ها دفن میکند درحالی که راهی شهر مقدس و در پی حاجیان است.

این اندوخته برای او چه ارمغانی خواهد داشت؟

آیا ترس از نیاز همان نیازمندی است؟

برخی از مردم بسیار دارند اما اندک می بخشند و می بخشند برای آنکه شهرت کسب کنند.

برخی اندک دارند اما همه را می بخشند آنان به زندگی و به گشاده دستی زندگانی ایمان دارند...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ