نوشته های جبران خلیل جبران

  خداوندا:
  نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ....... اما
  برای مردمان خوب این وادی
  عطا فرما
  هزار امید
  هزار و سیصد آگاهی
  هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
  هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبا را...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

نخستین نگاه

لحظه ای است که در میان خواب و بیداری زندگی جدایی می اندازد.

نخستین نگاه دوست شبیه روحی است که در حال پرواز باشدو آسمان و زمین از آن سر میزند.

نخستین نگاه شریک زندگی نشانگر سخن خدا است که فرمود : بشنو.

نخستین بوسه:

نخستین جرعه ای است از جام فرشتگان و چشمه عشق.

واژه ای است که از دهان بیرون می آید و قلب را به عرش مبدل و عشق را به شکل شاهزاده ای درمی آورد و از اخلاص تاج می سازد.

نوازش لطیفی است حاکی از انگشتان نسیم بر دهان شکوفه ها...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

پاسخم داد و گفت : در ترساندن دیگران برای لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی ! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت تو اشتباه میکنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک فیلسوف  و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند.!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ