نوشته های جبران خلیل جبران

آنگاه سخنوری به او گفت :

درباره ی آزادی با ما سخن بگو!

به شما میگویم:

به راستی که همه چیز در نهادتان می جنبد و شما را در آغوش می کشد.

آنچه  میخواهید و آنچه از آن می هراسید.

آنچه دوست دارید و آنچه از آن بیزارید.

آنچه در پی آن می کوشید و آنچه از آن میگریزید.

تمام این خواسته ها مانند نور و سایه در شما می جنبند.

و اگر سایه متلاشی گردد و هیچ اثری از آن نماند نور تابان آن سایه ی نور دیگر میشود.

آزادی شما نیز این چنین است.

اگر زنجیرهایش بگسلد زنجیری بزرگتر برای آزادی دیگری میشود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

اینک تو کجا هستی ای یار من!

آیا به مانند نسیم شب زنده داری میکنی ؟ آیا ناله و فریاد دریاها را میشنوی و آیا به ضعف و خواری من مینگری و از شکیبایی ام آگاهی؟؟

کجا هستی ای زندگی من ! اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت . در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

کجا هستی ای عشق من ؟؟ آه !!! چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم.!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

رازهای دل هایمان را کسی درک نمی کند،

مگر آنکه دلش پر از اسرار باشد.

آن که تنها با اوقات خوشش و نه با غمها یتان شریک شما شود،

یکی از هفت کلید درهای بهشت را از دست داده است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ