نوشته های جبران خلیل جبران

در باغ پدرم دو قفس بود .

 در درون یکی از آنها شیری است که غلامان آن را از بیابانهاب نینوی آورده بودند و درون دیگری پرنده ای که هرگز از نغمه سرایی خسته نمی شود.

پرنده هر روز در هنگام سحر شیر را صدا می زند و به او میگوید: صبح بخیر برادر زندانی!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

دیشب لذت جدیدی را اختراع کردم و چون برای نخستین بار از آن بهره می جستم فرشته و شیطانی بر من ظاهر شدند و در کنار در ایستادند و درباره لذت من گفتگویی خصمانه ای کردند.

فرشته با صدایی بلند فریاد زد و گفت :

این کار یک گناه کشنده ایست!

شیطان با صدایی بلندتر اعتراض کرد و گفت :

هرگز ! به جانم سوگند که این یک اخلاق حسنه است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ