نوشته های جبران خلیل جبران

شاعر هندی گفت:

در نگاه ؛ حیوان گنگ سخنی است که روح حکیم آن را میفهمد.

در یکی از شبها احساسم بر عقلم غلبه کرد و روبروی خانه ای نیمه ویران در اطراف شهر ایستادم و سگی لاغر و رنجور دیدم که بر روی خاکستر دراز کشیده بود در حالیکه با نا امیدی و اندوه به غروب خورشید مینگریست . گویی میدانست خورشید میخواهد نفس های گرمش را از آن مکان دورافتاده و مهجور بستاند لذا با چشمانی اشک آلود با خورشید وداع کرد.

با گام هایی آهسته و آرام نزدیک او رفتم و اگر زبان او را میدانستم وی را تسلی خاطر میدادم.اما از از من ترسید و سعی کرد پیکر بیمار و پر از زخم خود را بلند کند ولی نتوانست و نگاههایی تلخ و پر از ملامت و التماس به من انداخت که به جای زبان ؛ سخن ادا میکرد.سخنی فصیح تر از زبان آدمی و حتی فراتر از اشک های زنانه . و چون به چشم های اندوهگینش نگاه کردم احساسم برانگیخته شد و دریافتم که او زبان ما را میداند و چنین میگفت :

آیا رنجهایم کافی نیست؟  آخر چقدر باید از سوی مردم ستم ببینم و از بیماری ها رنج بکشم ؟ برو و مرا تنها بگذار شاید در آخرین لحظات بتوانم از خورشید گرما بگیرم ..من از ظلم بنی آدم و سنگدلی او گریختم و به اینجا پناه بردم.از من دور شو.! زیرا تو یکی از آنها هستی . من حیوان پستی هستم اما برای انسان خالصانه خدمت کردم و شریک اندوه هایش بودم و از ته مانده های سفره اش میخوردم و با استخوانهایی که با دندانهایش پاک کرده بود خرسند و خوشبخت میشدم اما چون پیر و رنجور شدم مرا از خانه اش طرد نمود تا در کوچه بازیچه ی نوجوانان شوم..

ای بنی آدم ! من حیوانی ضعیف اما شبیه بسیاری از انسانها هستم ...همچون سربازانی که در دوران جوانی از وطن دفاع میکنند و میجنگند و چون سالخورده شوند در فراموشی به سر میبرند ..من همچون زنی هستم که در جوانی دل ها را شاد مینمود و برای تربیت فرزندانش شب زنده داری میکرد و میکوشید تا مرد فردا به وجود آید اما چون پیر و سالخورده شد فراموش میشود و از او بیزار میشوند....

آه ! چقدر تو ستمکار و سنگدلی ای انسان !!

آن حیوان گنگ با نگاه هایش سخن میگفت و قلبم سخن او را میفهمید و چون چشمهایش را بست نخواستم مزاحم او شوم پس دور شدم و رفتم......

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

اگر (( بودن )) یک گناه جبری است؛ پس گروهی از ما آن را مرتکب میشوند.

زیرا به پشت سر مینگرند تا نشانه هایی از نیاکانشان بدست آورند.

و گروهی دیگر آن را مرتکب میشوند؛ زیرا به جلو مینگرند تا بر فزندانمان آقائی کنند.

نیک کسی است که خویشتن را از همه ی آنان که پندارشان بد است جدا نمیسازد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٧ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

پروردگارا !

من دشمنی ندارم.

اما اگر بخواهی برایم دشمنی به وجود آوری او را از من قویتر کن؛

تا پیروزی تنها از آن حق باشد!

و اما شما ؛

پس از مرگ با دشمنانتان دوست خواهید شد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

از خویشتن پند گرفتم:

او به من آموخت تا شب زنده داری کنم و در حالی که همه ی مردم خفته اند و چون بیدار شوند به خواب روم...

و پیش از اینکه خویشتن به من پند دهد خوابهای آنان را نمیدیم و خوابهای مرا در هنگام غفلتشان نیز نمیدیدند اما اکنون میخوابم در حالیکه به من مینگرند و چون به خواب روند شادمانی میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

در هنگام طلوع خورشید روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی سراسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت : امروز شتری خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت.آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت : آری ! یک موش برای من کافی است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

ای نفس من! برای چه کسی سوگواری میکنی در حالیکه از ضعف من آگاهی؟ تا کی در خواب به سر میبری در حالیکه برای به تصویر کشیدن خواب هایت چیزی جز سخن آدمی ندارم؟

بنگر ای نفس من ! چگونه عمرم را برای گوش فرا دادن به تعالیم تو سپری کرده ام ؟ بنگر ای عذاب دهنده من. اینک قدرتم را در جستجوی تو از دست داده ام.قلبم ملک من بود و حالا برده ی تو شد. صبرم مونسم بود و اینک مرا سرزنش میکند. جوانی یارم بود و امروز مرا ملامت میکند. چیزی است که از خدایان بدست آوردم. پس به چه چیز طمع میکنی؟؟   خویشتنم را انکار کردم و لذات زندگی ام را ترک گفتم و عظمت عمرم را رها نمودم و چیزی یا کسی جز تو برایم باقی نمانده است.پس با عدل دادگری کن یا از مرگ بخواه تا مرا رها سازد.

بر من رحم کن ای نفس !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

از خویش پند گرفتم

او به من آموخت که دوست بدارم آنچه مردم دوست نمیدارند و همنشین کسی شوم که او را از خود میرانند.

خویشتن به من نشان داد که عشق صفت عاشق نیست بلکه صفت معشوق است.

و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد عشق در من همچون ریسمان بود اما اکنون به هاله ای مبدل شد که اول آن آخرش و آخر آن اولش میباشد و به هر آفریده ای احاطه دارد و به تدریج وسعت می یابد تا هر چیزی که آفریده شود را در برگیرد.

از خویشتن پند گرفتم

او به من آموخت جمال پنهان را با صورت و رنگ و پوست ببینم و به چیزی چشم بدوزم که نزد مردم ناپسند و زشت است تا اینکه زیبایی آن را مشاهده کنم. پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد زیبایی را به صورت شعله هایی در میان ستونهایی از دود میدیدم اما اکنون چیزی جز آتش فروزان نمیبینم...

آری ای برادر ! او به من آموخت .خویشتن تو نیز پند میدهد و به تو ما آموزد.

پس من و تو یکسان هستیم و تنها فرقمان این است که من از خود با لجاجت سخن میگویم و تو از درونت چیزی نمیگوئی و نگفتن تو فضیلت است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |

زندگی جزیره است در دریایی از عزلت و تنهایی.

زندگی جزیره ای است با سنگ هایی از آرزوها و درختانی از رویاها و شکوفه هایی از وحشت و چشمه هایی از تشنگی و در وسط دریایی از عزلت و تنهایی قرار گرفته است.

زندگی تو ای برادر جزیره ای است که از همه ی جزیره ها و خشکی ها جدا مانده است.

هر چند کشتی ها و قایق ها را به سوی سواحلی دیگر بفرستی و هرگاه ناوگانها و کشتی های بزرگ به ساحل تو بیایند تو همان جزیره ی تنها و دور افتاده خواهی ماند. با همه ی دردهای فردی و شادی های دور و اشتیاق نادیده و با همه ی رمز و رازها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نوبخت نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ