نوشته های جبران خلیل جبران


+ مناجات از کتاب اشکی و لبخندی تقدیم به دوستی که درخواست کرده بود

اینک تو کجا هستی ای یار من!

آیا به مانند نسیم شب زنده داری میکنی ؟ آیا ناله و فریاد دریاها را میشنوی و آیا به ضعف و خواری من مینگری و از شکیبایی ام آگاهی؟؟

کجا هستی ای زندگی من ! اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت . در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

کجا هستی ای عشق من ؟؟ آه !!! چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم.!

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
تگ ها: مناجات
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ از کتاب ماسه و کف

رازهای دل هایمان را کسی درک نمی کند،

مگر آنکه دلش پر از اسرار باشد.

آن که تنها با اوقات خوشش و نه با غمها یتان شریک شما شود،

یکی از هفت کلید درهای بهشت را از دست داده است.

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ دو قفس از کتاب دیوانه و خدایان زمینی

در باغ پدرم دو قفس بود .

 در درون یکی از آنها شیری است که غلامان آن را از بیابانهاب نینوی آورده بودند و درون دیگری پرنده ای که هرگز از نغمه سرایی خسته نمی شود.

پرنده هر روز در هنگام سحر شیر را صدا می زند و به او میگوید: صبح بخیر برادر زندانی!!!

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها: قفس
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ لذت تازه از کتاب دیوانه و خدایان زمینی

دیشب لذت جدیدی را اختراع کردم و چون برای نخستین بار از آن بهره می جستم فرشته و شیطانی بر من ظاهر شدند و در کنار در ایستادند و درباره لذت من گفتگویی خصمانه ای کردند.

فرشته با صدایی بلند فریاد زد و گفت :

این کار یک گناه کشنده ایست!

شیطان با صدایی بلندتر اعتراض کرد و گفت :

هرگز ! به جانم سوگند که این یک اخلاق حسنه است.

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ از کتاب ماسه و کف

مرگ به سالخوردگان نزدیک است

همچنان به شیرخواران.

مرگ همچون زندگی است.

اگر بخواهید اخلاص بورزید،

اخلاصتان زیبا باشد

وگرنه ، خاموش بمانید!

زیرا در جوار ما مردی می میرد.

چه کسی می داند؟

شاید جنازه ی بر دوش مردم،

جشن فرشتگان باشد.!!!

 

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها: مرگ
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ از کتاب ماسه و کف به بهانه انتشار آلبوم جدید یکی بود یکی نبود آقای رضا صادقی

عشقی که در هر روز و هر شب نو نشود دوام نخواهد یافت حتی اگر به پرستیدن منجر گردد.

دو دل باخته چیزهایی را در آغوش می کشند بیش از آنکه یکدیگر را در آغوش کشند.

بی شک عشق در یک جا جمع نمی شود.

عشق کلمه ای است از نور

دستانی از نور آن را بر برگی از نور نوشت.

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٢
تگ ها: عشق آسمانی
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ بخواهید تا بیابید از کتاب دیوانه وخدایان زمینی

در گذشته ای بسیار دور مردی بود که دره ای پر از سوزن داشت.

روزی مادر یک نصرانی نزد او رفت و گفت : ای مرد بزرگ ! جامه ی فرزندم پاره است و من میخواهم آن را پیش از آنکه به معبد برود بدوزم . آیا به من سوزنی قرض میدهی؟

مرد به او سوزن نداد اما پندی به وی گفت تا آن را نزد فرزندش ببرد پیش از آنکه به معبد برود.

بخواهید تا بیابید.!

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٢
تگ ها: سوزن
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ هنگامی که شادی من متولد شد

هنگامی که شادی من متولد شد او را بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که:

ای همسایگان و ای آشنایان من ! بیایید و بنگرید زیرا شادی من متولد شده است ! بیایید و شادی من مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟ اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچکسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد !

هفت ماه بر روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رسانم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد .لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد.

هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من هیچ قلبی به عشق او نطپید و هیچ لبی به عشق او نطپید و هیچ لبی جز لبهای من لب او را نبوسید.

آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم شادی را نیز به یاد می آورم.

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود میپیچد و سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود.

نویسنده : فاطمه نوبخت ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها: شادی
    پيام هاي ديگران()   لینک